|
گمبیت
|
||
|
می بینم. میشنوم. می گویم ... مینویسم ... پس هستم |
خرگوش عادت داشت به لاك پشت بخندد. به محض اين كه لاك پشت شروع مي كرد به راه رفتن قهقهه سر مي داد. يك روز براي اين كه او را تحقير كند گفت: بيا تا آن درخت سيب مسابقه دو بدهيم.
سپس با غرور خاصي گفت: من چرت مي زنم تا تو هم كم نياوري. چشمانش را بست و بدون اين كه خودش هم بفهمد به خواب خرگوشي فرو رفت. وقتي چشمانش را گشود، لاك پشت در يك قدمي درخت سيب بود.
|
|