|
گمبیت
|
||
|
می بینم. میشنوم. می گویم ... مینویسم ... پس هستم |
مردي نزد شيوانا آمد و نزد او درددل كرد كه: «زني دارم كه خيلي به خودش مطمئن است. او آنقدر محكم حرف مي زند و آن چنان مرا تحت كنترل دارد كه عملا احساس مي كنم ده ها نفر را در شبانه روز اجير كرده تا مرا تحت نظر بگيرند و هر كاري كه انجام مي دهم را به او گزارش دهند! حتي الان كه نزد شما آمده ام هم مطمئنم بالاخره مي فهمد و تمام چيز هايي را كه شما به من مي گوييد را مو به مو از بر خواهد داشت؟! برايم بگوييد چگونه چنين چيزي ممكن است؟!
شيوانا تبسمي كرد و گفت: «سعي مي كنم با همسرت صحبت كنم!؟»
روز بعد شيوانا در حال درس دادن بود كه به او خبر دادند همسر آن مرد ديروزي براي ديدن استاد آمده است. شيوانا اجازه داد زن به كلاس بيايد. زن متين و استوار و با اعتماد به نفس مقابل شيوانا ايستاد و گفت: «همسر من ديروز نزد شما آمد تا از من گله كند كه ده ها نفر را در شبانه روز اجير كرده ام تا او را تحت نظر بگيرند و هر كاري را كه انجام مي دهد به من گزارش دهند!؟ حال كه چنين نيست!»
شيوانا سري تكان داد و از زن پرسيد: «خوب پس آن كسي كه شما را از تمام حركات و سكنات همسرت در طول شبانه روز مطلع مي كند چه كسي است!؟»
زن لبخندي زد و گفت: «خود او! او نمي داند كه طاقت پنهان كردن چيزي را از من ندارد و هنوز روز تمام نشده تمام سفره دل خود را برايم باز مي كند. من فقط هنر گوش كردن را بلدم و از حرف ها و حركات او پي به همه چيزش مي برم. مثلا همين جلسه ديدار ديروز با شما را خود او امروز صبح موقع صبحانه به من گفت و من هم بلافاصله نزد شما آمدم تا اين موضوع را منكر شوم!»
وقتي زن رفت، شيوانا رو به شاگردان كرد و با تبسم گفت: «خوب دقت كنيد! خبر رسان و گزارشگر لحظه به لحظه وقايع زندگي ما خود ما، هستيم! از هر كسي بتوانيم موضوعي را مخفي كنيم از خودمان كه نمي توانيم و هرگز فراموش نكنيد كه هميشه روزي هست كه بايد با شاهدي به اسم خودمان روبه رو شويم!»
|
|